روزانه من

بای
نویسنده : فرزانه - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱
 

دوستای گلم من تصمیم گرفتم این وبو تخته کنم چون یکم وقت ندارم از این به بعد به وبلاگ جدیدم مراجعه کنید و نظرات سازندتون رو اونجا بگذارید باتشکر

پ.ن:آدرس وبلاگ جدیدم:

http://cheshmbadomiha.blogfa.com


 
comment نظرات ()

 
ضایع بازی امروز من
نویسنده : فرزانه - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

اموز من ساعت8:30 امتحان میان ترم زبان داشتم از گیجی زیاد خواب موندم نزدیک بود25 نمره از دست بدم که ناگهان هنگامه دختر عمه بزرگم که یکی از استادای همون مرکز بود از استادم خواست که من ساعت4امروز بعداز ظهر امتحان بدم اگه کل نمراتو کامل میاوردم 75می شدم از فرزین خنگ که80 آورده هم کمتر الان دارم درس می خونم تا25نمره رو کامل بگیرم

بای تا های

با کمال تاسف

فرزانه


 
comment نظرات ()

 
کمک
نویسنده : فرزانه - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

دوستای گلم

کمکم کنید از شما تقاضا می کنم دنبال یه گیاه حشره خوار{گوشتخوار}به ونوس یا دیونه می گردم اگه کسی خبری داشت برام بفرسته تا بتونم واسه طرحم تو نمایشگاه مدرسه امسال بدم و تندیس بگیرم کمک

گریهلطفاکمک کنید و نظر دهیدگریه


 
comment نظرات ()

 
امروز
نویسنده : فرزانه - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

وای کلاس ویلن دارم آرشه م خرابه هنوز آرشه جدید نخریدم دو تا کتاب آن شرلی رو از دوستم قرض گرفتم باتموم فیلم امپراطوربادها از یکی از فامیلام اسمش حوریاست بهم کتابای بلیک ومورتیمر کیمیاگر و دژ دیجیتال رو به من قرض داد من خیلی خسته م


 
comment نظرات ()

 
یادم رفت
نویسنده : فرزانه - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
 

وای یادم رفت ماه رمضون همتون مبارک دوستای گلم


 
comment نظرات ()

 
ببخشید
نویسنده : فرزانه - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
 

متاسفم یه مدت نبودم تو این مدت٢تا دندون نیش اصلیمو کشیدم کلاس ویولن ثبت نام کردم معلمش یک هیولایه همش به مدل ویولن گرفتن توجه داره نه به طرز آهنگ زدن من مردم از پس غر میزنه


 
comment نظرات ()

 
وااای سرم
نویسنده : فرزانه - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
 

سلام

امروز مهمونا نرسیدن امشب میرسن امروز بابا برام عود خرید منم روی ایوون خونمون رفتم{خونمون ویلاییه}بابا گفت عود رو روشن نکنم منم رفتم روشن کردم و دوتکه از اون روی موکت افتاد و موکت 2تا سوراخ شد خوشبختانه بابا هنوز ندیده رفتم با شاپو فرش اتاقمو تمیز کنم فرزین بدجنس رفت پارچه رو تو مخلوط شامپو فرش کرد و پارچه رو محکم به طرف سرم پرت کرد و الان دارم از سردرد میمیرم

پ.ن:فرشتهفرشتهمامان به خاطر اینکار فرزین منو دعوا کرد منم نمیدونم چرافرشتهفرشته


 
comment نظرات ()

 
ماجرای امروز
نویسنده : فرزانه - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
 

سلام دوستان دیروز داییم اینا اومدن اینجا با پسر دائیم نعمت و دختر داییم نسرین امروز با اونا رفتیم بیرون نسرین یه پسری رو دو ست داره پسره ام تاحالا اومده خواستگاریش واسش یه گوشی و3تا سیم کارت خریده و زین ماجر فقط من خبر دارم امروز یواشکی باهاش حرف میزد منم فالگوش وایستادم ناهار رفتیم خونه یکی از دوستاشون قرار بود از اینجا برن مشهد من بهشون گفتم منم میام گفتن باید با بابات حرف بزنی منم از خجالت به بابا چیزی نگفتم درعوض سر نسرین غر زدم به مامانم گفتم مامان نمیذاری با دایی برم ولی به زور میگی با عمه اینا برو مهم نیست بیچاره من از غصه نرفتن دارم دق میکنم و از اینکه یکی از دلایل مامان برای نرفتنم اینه که میگه فردا قرار دختر خالش بیاد و دست تنهاست من بیچاره هم باید تو خونه بمونم 2تا اتفاق امروز از مظلومیت های من نسبت به داداشم فرزین که4سال ازم کوچکتره:

1.قرار بود من داییمو بیدار کنم تابریم بیرون اون نعمتو از عمد وقتی من نشسته بودم خودشو پرت میکنه وباسر میزنه تو سرم الانم جاش کبوده مامان به جای اون منو دعوا کرد

2.داشتم دستمو برای بای بای از پنجه بیرون میبردم دکمه پنجره رو میزنه و انگشتم اون لا گیر می کنه هنوزم جاش درد میکنه همه میگن اتفاقی بوده ولی من میدونم چون دستمو دیده بود

کمک از دست این برادرای شرور


 
comment نظرات ()